کتاب در مورد شهید زین الدین

نیمه پنهان ماه 5

در کتاب قطور تاریخ فصل جدیدی به نام انقلاب اسلامی و به نام انسان نوشته شده است. این فصل از جنس بهار است ولی به رنگ سرخ نوشته شده است و خزانی به دنبال ندارد. این فصل داستان تجدید عهد انسان در روزهای پایانی تاریخ است و برای همین با خون و اشک نوشته شده است، خونی که یک روز در این سرزمین بر خاک ریخته شد و اشکی که روزی در وداع، گوشه ی چادری پنهان شد و روزی دیگر بر سر مزاری به خاک فرو شد؛ و امروز باز هم جاری می شود تا یک بار دیگر گرد و غبار ناگزیری زمان را از چهره ی سرداران روزهای انتظار بشوید.

در کتاب قطور تاریخ فصل جدیدی نوشته شده است که سخت عاشقانه است.

زندگی با مهدی برای من یک خواب بود؛ خوابی کوتاه و شیرین در بعدازظهر بلند تابستان جنگ. دو سال و چند ماهی که می توانم تعداد دفعه‌هایی را که با هم غذا خوردیم بشمرم. از خواب که پریدم او رفته بود. فقط خاطره‌هایش، آن چیزهایی که آدم‌ها بعدا یادش می‌افتند و حسرتش را می‌خورند باقی مانده بود. می‌گویند آدم‌ها خوابند، وقتی می‌میرند بیدار می‌شوند. شاید او بیدار شده و من هنوز خوابم. شاید هم همه‌ی این مدت خواب او را می‌دیده‌ام. از آن خواب‌هایی که وقتی آدم می‌بیند وی خواب هم می خندد. خوابی غیرمنتظره. خواب زندگی با یک فرشته.

مهدی زین الدین

تولد: 18 مهر 1338

ورود به دانشگاه: 1356

ازدواج با منیره ارمغان: 31 خرداد 1361

شهادت: 27 آبان 1363

من آخرین بچه ی یک خانواده ی معمولی بودم. تا راهنمایی هم بچه ماندم. هنوز که حیاط خانه ی چندان بزرگمان را محله ی با جک قم می بینم، یاد شیطنت‌های خودم و خواهرم می افتم. یادم می آید که از انبار دوچرخه فروشی پدر دوچرخه بر می داشتیم و در ساعت استراحت بین شیفت صبح و بعدازظهر مدرسه مان بازی می کردیم. پدرم که سرش به کار خودش بود. ما هم مثل خیی دیگر از دخترها به مادر نزدیک‌تر بودیم تا پدر. مادرم هوای بچه‌هایش، مخصوصا راحت باشیم و به چیزی جز درسمان فکر نکنیم، آن هم در قم آن زمان که تعداد کمی از دخترها دیپلم می گرفتند. این توجه مادرانه را بگذارید کنار این که من ته تغاری و عزیز کرده‌ی مادر هم بودم. همیشه بهترین لباس هایی که می شد، برایم می خرید یا می دوخت. هر جا هم که می رفت معمولا مرا همراه خود‌ش می برد. جلسه ی قرآن را که خوب یادم هست، با هم می رفتیم. سوره های ریز و درشت قران که آن جا حفظ کردم از آن به بعد همیشه یادم بود.

شروع جوانی من هم زمان با انقلاب شد. هفده ساله بودم. دوران تغییرات بزرگ، این تغییر برای من از حزب جمهوری به وجود آمد. دبیر زیستمان در حزب کار می کرد. به تشویق او پای من هم به آن جا باز شد. جذب فعالیت ها و کلاس های آن جا شدم. کلاس های احکام، معارف، اقتصاد اسلامی. قبل از انقلاب تنها چیزی که در مدرسه ها از اسلام یاد بچه ها می دادند مسئله ی  ارث بود و این چیزها برای آن که اسلام را دین کهنه‌ای نشان دهند. شروع انقلابی شدن من از آن وقت بود. یعنی سعی می کردیم چیزهایی را که سر کلاس های آن جا بمان می گفتند در عمل پیاده کنیم. سعی می کردیم در کارهایمان، همین کارهای روزمره، بیش تر توجه کنیم، بیش تر دقت کنیم. در غذا خوردن، راه رفتن، برخورد با خانواده و دوستان. حتی مسواک زدن برایمان یک کاری شده بود. نوارهای شهید مطهری را آن جا شنیده بودم. یادم هست می گفت «آدم کسی را که دوست دارد همه چیزش شبیه او می شود.» ما هم همین را می خواستیم، که شبیه آدم های بزرگ دینمان بشویم که ساده گیری و ساده زیستن را به ما یاد می دادند. مثلا یک لباس را کلی وقت می پوشیدیم. آن هم من که مادرم می گفت تا قبل از آن سخت‌گیر ترین بچه‌اش راجع به لباس بوده‌ام. آدم به طور طبیعی در سن جوانی دنبال تنوع است، ولی ما می‌خواستیم با فدا کردن این چیزها به چیزهای بهتر ومتعالی‌تری برسیم. نه من، اکثیر جوان‌ها داشتند این طور می‌شدند.

یک روز که کلاسمان تمام شد گفتند «زود خودتان را برسانید خانه، امشب خاموشی است.» جنگ شروع شده بود. عراق آمده بود و خرمشهر را گرفته بود. جنگ که شروع شد نوع فعالیت‌های حزب هم عوض شد. کلاس‌های آموزش اسلحه و امدادگری گذاشتند. اسلحه می‌آوردند و باز و بسته کردنش را نشانمان می‌دادند. فکر می‌کردیم اگر جنگ بخواهد به شهرهای دیگر هم بکشد باید بلد باشیم تیراندازی کنیم. بعد از مدتی هم، ساختمان حزب شد تدارکات پشت جبهه. آن کلاس‌های سابق کم‌رنگ‌تر شدند و جایش را خیاطی و بافتنی برای رزمندگان گرفت و حزب برای من تمام شد. آن روزها به خوابم هم نمی‌آمد که این حزب رفتن‌ها آخرش به ازدواج و آشنایی با او بکشد. پیش از او یک خواستگار دیگر هم برایم آمده بود. آدم بدی نبود، ولی خوشم نیامد  ازش. لباس پوشیدنش به دلم ننشست.

خدا وقتی بخواهد کاری انجام شود، کسی دیگر نمی‌تواند کاری کند. خرداد سال شصت و یک، یک هفته بعد از آن خواستگار اولی، خانواده‌ی زین‌الدین، مادر ویکی از اوامشان، به خانه‌ی ما آمدند. از یکی از معلم‌های سابقم در حزب خواسته بودند که دختر خوب به‌شان معرفی کند. پاسدار است. بعد هم گفتند به نظرشان یک زن چه چیزهایی باید بلد باشد و چه کارهایی باید بکند. با من و خانواده‌ام صحبت کردند و بعد به آقا مهدی گفته بودند که یک دختر مناسب برایت پیدا کرده‌ایم. قرار شد آن‌ها جواب بگیرند و اگر مزه‌ی دهان ما «بله» است جلسه‌ی بعد خود آقا مهدی بیاید.

در این مدت پدرم رفت سپاه قم پیش حاج آقا ایرانی. گفته بود «یک همچین آدمی آمده خواستگاری دخترم. می‌خواهم بدانم شما شناختی از ایشان دارید؟» او هم گفته بود «مگر در مورد بچه‌های سپاه هم کسی می‌آید تحقیق بکند؟» پدرم پیغام داد خود آقای مهدی بیاید و ما دوتایی با هم حرف بزنیم.

قبل از آمدن آقا مهدی یک شب خواب دیدم که همه جا تاریک بود. بعد از یک گوشه انگار نوری بلند شد. درست زیر منبع نور تابوتی بود روباز. جنازه‌ای آن جا بود، یا لباس سپاه. با آن‌که روی صورتش خون خشک شده بود، بیش‌تر به نظر می‌آمد خوابیده باشد تا مرده. جنازه تا کمر از توی تابوت بلند شد. نور هم با بلند شدن او جا به جا شد. حرکت کرد تا دوباره بالای سرش ایستاد.

مرد وقتی از پله‌ی اتوبوس پایش را پایین گذاشت، فهمید که نیامده تا برگردد. بلیتی که او برای جنگ گرفته بود یک‌ طرفه بود. سپاه قم و شهر و پدر و مادرش را رها کرده بود و مثل یک نیروی معمولی آمده بود جبهه. هوای داغ اهواز را به سینه کشید. بوی باروت می‌آمد. خوش حال شد. توی سرمای جبهه‌های غرب هیچ بویی واضح نبود. چند تا از بهترین رفیق‌هایش را سفید کرده بود و بوی زنده‌ی بدنشان به خاطره‌اش پیوسته بود. در دنیا مالک هیچ‌ چیز غیر از لباس سبز سپاهش نبود که آن هم تنش بود.

هنوز سال‌های اول جنگ بود. جنگ بیش‌تر مثل فیلم‌های آرتیستی بود تا جنگ واقعی. آدم‌هایی که آمده بودند هیچ کدام تا به حال یک جنگ درست و حسابی ندیده بودند. همین بچه‌های معمولی کوچه و خیابان‌های شهرهای مختلف بودند که عزیزترین چیزشان را، جانشان را سر دست گرفته بودند و به جبهه آمده بودند. حسن باقری زود فهمید که این جوان تازه وارد قمی خیلی بیش‌تر از یک نیوری معمولی می‌تواند به کار بیاید. جسور، باهوش، تیزبین و چه کاری برای چنین آدمی بهتر از شناسایی. مهدی زین‌الدین و یک موتور و دوربین و یک دشت پهن. همین که بفهمد عراقی‌ها از کدام طرف و با چه استعدادی می‌خواهند حمله کنند و به فرمانده ‌هایش گزارش بدهد کلی کار بود. ولی او شب‌ها که بی‌کار می‌شد تا دیروقت می‌نشست و طرح و کالک‌های منطقه را بررسی می‌کرد. دوباره فردا عراقی‌ها هنوز به فکر استتار و این حرف‌ها نبودند. تانک‌هایشان را راحت می‌شمرد. خودشان را د ید می‌زد. توی خاک ما بودند و سر راهشان همه‌ش روستایی‌های اطراف فرار کرده بودند. هم شناسایی بود، هم گردش. شناسایی هوش می‌خواهد و جسارت. آدم وارد را که بفرستند شناسایی، حتی می‌گوید نیروهایی که دیده شیعه بوده‌اند یا سنی. و او همه این‌ها را داشت.

اما این جوان خوش‌رو با خنده‌ای که دائم در صورتش شکفته بود، می‌دانست که جنگ حالا حالاها ادامه دارد. جنگ روی دیگر سکه‌ی زندگی او بود. آدم‌های دیگر می‌توانستند در خانه‌هایشان بنشینند و راجع به دلایل شروع جنگ صحبت کنند، ولی او مرد عمل بود و نمی‌توانست به خاطر کارش زندگیش را عقب بیندازد. کسی چه می‌دانست فردا چه می‌شود. او نمی‌خواست وقتی می‌رود مثل الآن مجرد باشد. 

چند روز بعد خودش آمد. ساعت شش بعدازظهر آخرین روز آخرین ماه بهار. اسمش را دورادور در همان کلاس‌های آموزش اسلحه شنیده بودم ولی ندیده بودمش. آمد و رفت تنها توی اتاق نشست. خواهرزاده‌ام هنوز بچه بود. پنج شش سالش بود. از سوراخ کلید نگاه می‌کرد. گفت «خاله این پاسداره کیه آمده این جا؟» رفتم تو. از جایش بلند شد و سلام و احوال‌پرسی کرد. با چند متر فاصله کنارش نشستم. هر دو سرمان را زیر انداخته بودیم. بعد از سلام و علیک اول همان حرفی را گفت که خانواده‌اش قبلا گفته بودند. گفت «برنامه ‌ام این نیست که از جبهه برگردم. حتی ممکن است بعد از این جنگ بروم فلسطین. یا هر جای دیگر که جنگ حق علیه باطل باشد.» بعد از هر دری حرفی زد. گفت «به نظر شما اصلا لازم است خانم ها خیاطی بلد باشند؟» حتی حرف به این جا کشید که بچه و خانواده برای زن مهم‌تر است، یا بهتر است برود بیرون سر کار. این هم گفت که «من به دلیل مجروحیت یکی از پاهایم مشکل دارد و اگر کسی دقت کند معلوم است که روی زمین کشیده می‌شود، لازم بود که این نکته را حتما بگویم.»

کم کم ترسم ریخت. بعد از این که حرف‌های او تمام شد، برای این که حرفی زده باشم گفتم «شما می‌دانید که من فقط دو سال از شما کوچک‌ترم؟ مشکلی با این قضیه ندارید؟» گفت «من همه چیز شما را از پسرعمه‌هایتان پرسیدم و می‌دانم. نیازی نیست شما راجع به این‌ها بگویید. مشکلی هم با سن شما ندارم. حتی قیافه هم آن قدر مهم نیست که بتواند سرنوشتمان را رقم بزند.» حرف‌هایمان در یک جلسه تمام نشد. قرار شد یک بار دیگر هم بیاید.

از همان زمان کلاس‌های حزب، پاسدارها برای ما موجوداتی از دنیایی دیگر بودند. سرمان را که در خیابان پایین انداخته بودیم فقط پوتین‌هایشان را می‌دیدیم. برایمان حکم قهرمان داشتند،‌ مجسمه‌ی تقوا و ایثار، آدم‌هایی که همه چیز در وجودشان جمع است. حالا یکی از همان‌ها به خواستگاریم آمده بود. جلسه‌ی اول توانستم دزدکی نگاهش کنم. مخصوصا که او هم سرش را زیر انداخته بود. با همان لباس فرم سپاه آمده بود. خیلی مرتب و تمیز. فهمیدم که بایددر زندگیش آدم منظم و دقیقی باشد. از چهره‌ی گشاده‌اش هم می‌شد حدس زد شوخ است. از سؤالاتی که می‌پرسید فهمیدم آدم ریزبینی است و همه‌ ی  جنبه‌های زندگی را می‌بیند.

دو روز بعد هم با همان لباس سپاه آمد. صحبت‌های جلسه‌ی دوم کوتاه‌تر بود. نیم ساعت بیش‌تر نشد. انی که چه جوری باید خانه بگیریم، مدت عقد، مهریه و این چیزها. آقا مهدی اصلا موافق مراسم نبود. می‌گفت «من اصلا وقت ندارم و الآن هم موقعیت جنگ اجازه نمی‌دهد.» گمانم عملیات رمضان بود. حالا که دلم گواهی می‌داد این آدم می‌تواند مرد زندگیم باشد، بقیه‌ی چیزها فرع قضیه بود.

دیگر همه‌ی خانواده‌مان سر اصل قضیه ازدواج ما موافق بودند. مردها معمولا در این کارها آسان‌گیرتر هستند. ایرادهای مادرم را هم خوش رویی و تواضع آقا مهدی جبران می‌کرد. مادرم می‌گفت «چه طور می‌شود دو هفته منیر را بگذارید و بروید جبهه؟» او می‌گفت «حاج خانم ما سرباز امام زمانیم، صلوات می‌فرستاد. داماد به دلش نشسته بود. کارها سریع و آسان پیش رفت. من و آقا مهدی و خواهرشان با هم رفتیم برای من یک حلقه‌ی طلا خریدیم، نه صد تومان؛ تنها خرید ازدواجمان، حلقه‌ی او هم انگشتر عقیقی بود که پدرم خریده بود. رفتیم به منزل آیت‌الله راستی و با مهریه یک جلد قرآن و چهارده سکه‌ی طلا عقد کردیم. مراسمی در کار نبود. لباس عقد را هم خواهرم آورد.

بعد از عقد رفتیم حرم. زیارت کردیم و رفتیم گلزار شهداء سر مزار دوستان شهیدش، یادم نمی‌آید حرفی راجع به خودمان زده باشیم یا سرمان را بالا آورده باشیم تا هم دیگر را نگاه کنیم. سر مزار آیت‌الله مدنی گفت «من خیلی به ایشان مدیونم. خرم‌آباد که بودیم خیلی از ایشان چیز یاد گرفتم.» خانواده‌شان در مخالفت با رژیم شاه سابقه‌ای داشت و دو سه بار هم به این شهر و آن شهر تبعید شده بودند. آن شب یک مهمانی کوچک خانوادگی برای آشنایی دو فامیل بود. برای من آن روزها بهترین روزهای زندگیم بود. فردای همان روزی که عقد کردیم او رفت جبهه.

دو ماه و نیم عقد کرده در خانه پدرم ماندم. در این مدت آقا مهدی بعضی وقت‌ها زنگ می‌زد و می‌گفت مثلا «من ساعت نه جلسه دارم، می‌آیم قم. بعدازظهر هم یک سر به شما می‌زنم.» یک بار بین خرم‌آباد و اراک تصادف کرده بود وقتی آمد از پنجره‌ی اتاق دیدم که دور گردنش پارچه‌ای سفید شبیه باند بسته. توی اتاق که آمد بازش کرده بود. پرسیدم «خدای ناکرده مجروح شدید.» گفت «نه چیزی نیست، از این چیزها توی کار ما زیاده.» مادرم می‌گفت «آقا مهدی حالا شما یک مدتی بمانید یک عده تازه نفس بروند.» او هم می‌خندید و مثل همیشه می‌گفت «حاج خانم صلوات بفرستید، ما سرباز امام زمان هستیم.» این مدت برای آشنا شدن با آدمی مثل او فرصت زیادی نبود، ولی با قیافه‌اش بیش‌تر آشنا شده بودم. از فمیدن یک چیز هول برم داشت. آن صورت نورانی‌ای که در خواب دیده بودم، صورت خودش بود. آن موقع زیاد خوابم را جدی نگرفتم. ولی تازه داشتم می‌فهمیدم. باید با آدمی زندگی می‌کردم که اصلا نباید روی بودن و ماندنش حساب می‌کردم. احساس می‌کردم دارم به شعارهایی که می‌دادم عمل می‌کنم. باید با یک شهید زنده زندگی می‌کردم. یکی از دوستان هم دبیرستانیم که دانشگاه قبول شده بود به مادرم گفته بود «این منیر از همان اول می‌گفت من می‌خواهم به آدم ساده ای شوهر کنم. آخرش هم این کار را کرد. رفت به یک پاسدار شوهر کرد.» گفته بود «مگر پاسداری هم شد شغل؟» من هم برایش پیغام فرستادم «این‌ها با خدا معامله کرده‌آند. کی از این‌ها بهتر؟» خدا را شکر می‌کردم که توانسته بودم طبق نظرم ازدواج کنم. حتی از این که مراسم نگرفتیم خوش حال بودم. اصلا در ذهنم نبود که مثلا با یک آدم شیک و آن‌چنانی ازدواج کنم. دوست داشتم ازدواجم رنگی از ازدواج حصرت علی (ع) و حضرت فاطمه (ص) داشته باشد.

بعد از مدتی که رفت و آمد، گفت «اگر شما اهواز باشید، زودتر می‌توانم بیایم پیشتان. منطقه‌ی کاریم الآن آن جاست. یکی از دوستانم تازه ازدواج کرده. یک خانه می‌گیریم. یک طبقه ما باشیم، یک طبقه آن‌ها، که تنهایی برایتان زیاد مشکل نباشد. به یک محلی هم می‌گوییم که بیاید و در خرید و این کارها کمکتان کند.» این حرف را من که عاشق دیدن مناطق جنگی بودم زود می‌توانستم قبول کنم، ولی  اطرافیان به این راحتی نمی‌توانستند. می‌گفتند «هر کاری رسم و رسوم خودش را دارد.» برای خودشان ناراحت نبودند، می‌گفتند«جواب مردم را هم باید داد.» همان حرف و حدیث‌های همیشگی شهرهای کوچک، که باید برایشان یک گوش را در کرد و یکی را دروازه. اما پدرم می‌گفت «من در مقابل تواضع این جوان چیزی نمی‌توانم بگویم. تو هم دخترم، این نصیحت را از من داشته باش و با شوهرت همیشه صادق باش.» شهریور همان سالی که خردادش عقد کرده بودیم رفتیم اهواز. مادرم آن‌قدر از رفتن بدون تشریفات و عروسی من ناراحت بود که تا چند روز لب به غذا نزده بود. من هم دختری نبودم که از خدایم باشد از خانواده‌ام جدا شوم. دور شدن از پدر و مادر برایم سخت بود. ولی احساس می‌کردم اگر همراه او نروم پشیمان می‌شوم. شاید آن موقع برای ما طبیعی بود.

اهواز برای من جای جدید و قشنگی بود. اثاثمان را ریخته بودیم توی یک تویوتای لندکروز. همه‌ی اثاثمان نصف جای بار وانت را هم نمی‌گرفت. خودمان هم نشستیم جلو، من و آقا مهدی و خواهرش. خیلی خوب شد که خواهرش همراهمان آمد. من هنوز رویم نمی‌شد با آقا مهدی تنها بمانم. از انوازع تا قم خواهرش هر موقع احساس می‌کرد که سکوت بین من و آقای مهدی دیگر زیاد شده یکی حرفی می‌زد. مثلا «شما خیاطی هم بلدی؟» شب اول که رسیدیم، وارد خانه‌ای شدیم که تقریبا هیچ چیز نداشت. توی آن گرمایی که به‌ش عادت نداشتم، حتی کولری هم برای خنک کردن نبود. شب که خواستیم بخوابیم دیدیم تشک نداریم. از همسایه‌ی طبقه‌ی پایین گرفتیم. با خواهر آقا مهدی می‌گفتیم مگر توی این گرما می‌شود زندگی کرد. ولی باید می‌شد. چون اگرچه او مرا انتخاب کرده بود، ولی این یکی دیگر تصمیم خودم بود که همرا ه او بیایم.

چند روز اهواز ماندم. قبلا با آقا مهدی در این باره حرف زده بودیم که اگر دلم خواست، برای این که حوصله‌ام سر نرود آن‌جا در مدرسه‌ای درس بدهم. با خواهرش برگشتم قم تا مدارکم را بیاورم.

بعد از چند روز به اهواز برگشتم تا دیگر زندگی مشترکمان را شروع کنیم. یک سری وسایل کم و کسر داشتیم که با هم رفتیم و خریدیم، گاز و یخچال. مغازه‌های آن جا به خاطر گرمای هوا صبح زود و بعدازظهرها باز می‌کردند. آمد و همه جای شهر را که برایم ناآشنا بود نشانم داد. بازار میوه و سبزی، نمایشگاه فرهنگی سپاه، زینبیه. گفت «اگر بی‌کار بودی و حوصله‌ات سر رفت، این جاها هست که بیایی.» آقا مهدی یک ماه اول تقریبا هر شب می‌آمد خانه.

اما من بی‌کار نبودم. اوایل مهر بود که کارم را در مدرسه شروع کردم. درس دادن به آن بچه‌های خون گرم جنوبی زیر سر و صدای موشک‌هایی که ممکن بود هدف بعدیشان همین کلاسی باشد که در آن نشسته‌ایم، کار سرگرم‌ کننده‌ای بود. احساس می‌کردم مفید هستم. به خاطر کارم که تدریس دینی و قرآن بود، باید زیاد مطالعه می‌کردم. ولی باز وقت زیاد می‌آوردم. آیا مهدی هم صبح زود، بعد از اذان، بلند می‌شد و می‌رفت و شب بر می‌گشت.

کم کم با خانم توفیقی همسایه‌مان بیش‌تر آشنا شدم. آدم هم کلام می‌خواهد. تنهایی داشت برایم قابل تحمل می‌شد. با هم می‌رفتیم پشت خانه‌مان. یک جایی بود، زینبیه، که پایگاه تقویت پشت جبهه خانه‌مان. یک جایی بود، سری دوزی و سبزی پاک کردن. نمی‌شد آدم در اهواز باشد و برای جبهه کاری نکند. اهواز تقریبا نزدیک یک خط مقدم جنگ بود. هم برای پر کردن بیکاری و هم برای کار تدریسم عضو کتاب‌خانه‌ی مسجد شدم. کتاب می‌گرفتم و می‌بردم خانه. او هم این طور نبود که از تنهایی من خبر نداشته باشد. فکر کند که خب، حالا یک زنی گرفته‌ام، باید همه چیز را حتی بر خلاف میلش تحمل کند. می‌دانشت تنهایی آن هم برای دختری که تا بیست و چند سالگی پیش خانواده‌اش بوده بعضی وقت‌ها عذاب آور است. بعضی وقت‌ها تا دو هفته می‌رفت شناسایی، ولی تلفن میزد و می‌گفت که فعلا نمی‌تواند بیاید. همین که نفسش می‌آمد برای من بس بود، همین که بفهمم یک جایی روی زمین زنده است و دارد نفس می‌کشد.

 وقتی می رفت یک چیزهایی مثل حدیث، آیه، جمله‌هایی از وصیت شهدا را با ماژیک می‌نوشت و می‌زد به دیوار اتاق. می‌گفت «دفعه‌ی بعد که آمدم، این را حفظ‌ کرده باشی.» بعضی‌ها وقتی حرف می‌زنند کلامشان خشونت ندارد ولی طوری است که احساس می‌کنی باید به حرفشان گوش کنی. مهدی این طوری بود. نمی‌خواست در تنهایی فکرهای الکلی بکنم. بعضی وقت‌ها می‌خواست نیامدنش به خانه را توجیه کند، ولی احتیاجی نبود. می‌گفت «بعضی بچه‌ها برای این که از دست زنشان راحت باشند شب‌ها پادگان می‌خوابند و نمی‌آیند.» می‌گفت «این ظرفیت را در تو می‌بینم، وگرنه من هم باید به تو برسم.» هندوانه زیر بغلم می‌داد. اسم نمی‌آورد، ولی دلمان می‌خواست زندگیمان مثل حضرت علی (ع) و حضرت فاطمه (ص) که نه، یک کم شبیه آن‌ها بشود. می‌گفت «بدم می‌آید از این مردهایی که می‌بینم می‌آیند و به زن‌هایشان می‌گویند دوستت داریم و فلان. آن وقت زن هم می‌گوید خب اگر این طوری است پس مثلا فلان چیز را برایم بخر.» می‌گفت «یک چیزهایی را من از این بچه‌ها در جبهه می‌بینم که زبانم بند می‌آید. دیروز یک مهندسی از بچه‌های جهاد آمد پیشم،

گفت آقا مهدی خانمم تماس گرفته، بچه‌دار شده‌آم. اگر امکانش هست مرخصی می‌خواهم. گفتم اشکالی ندارد، تا شما کارت را تمام کنی من برگه‌ی مرخصیت را می‌نویسم. تا برود کارش را تمام کند، یک خمپاره خورد کنارش و شهید شد. من نمی‌توانم با دیدن این چیزها خانواده‌ی خودم را مقدم بر بقیه بدانم.»

این را فهمیده بودم که از ابراز مستقیم محبت خوشش نمی‌آید. از این که بگوید دوستت دارم و این حرف‌ها. دوست هم نداشت این حرف‌ها را بشنود. مثلا من شماره‌ی تلفن پایگاه انرژی اتمی را داشتم. بعضی وقت‌ها هم دلم می‌خواست که زنگ بزنم. ولی چه طور بگویم، یک کم می‌ترسیدم. شاید یک بار هم گفت «دلیلی نداره، کلی آدم دیگر هم آن جا هستند که امکان استفاده از تلفن برایشان نیست.»

درست است که دیگر با هم زن و شوهر شده بودیم، ولی من هنوز تو رودرباسی داشتم. حتی رویم نمی‌شد توی صورتش نگاه کنم. یک بار از مدرسه که برگشتم خانه، دیدم لباس‌هایشا را شسته، آویزان کرده و چون لباس دیگری نداشته چادر من را پیچیده دورش، دارد نماز می‌خواند. این قدر خجالت کشیدم و خودم را سرزنش کردم که چرا خانه نبودم تا لباسهایش را بشویم. نمازش که تمام  شد احساس من را فهمید. گفت «آدم باید همه جورش را ببیند.»

هیچ وقت واضح با هم حرف نمی‌زدیم. راجع به همه چیز، حتما خودمان، بهانه‌ی حرف‌هایمان جبهه و جنگ بود. حالا نه در این مورد، کلا آدمی نبود که حرف زدنش از عمل کردنش بیش‌تر باشد. حتی راجع به جبهه هم این جور نبود که مدام در خانه حرف جبهه و جنگ باشد. مسائل مربوط به کارش را اصلا نمی‌گفت. از پشت تلفن، همیشه این حالت بودم که نتوانم حرف‌هایم را بزنم. حتی رویم نمی‌شد بپرسم کی می‌آیی.

وقتی هم نبود همین طور، یک بار به من گفت «روزها توی خانه حوصله‌ات سر می‌رود رادیو گوش کن.» آن موقع رادیو نداشتیم. از روز بعد یک جعبه‌ی آهنی روی تاق‌چه می‌دیدم، ولی باز نمی‌کردم. می‌گفتم حتما بی‌سیمش داخل آن است. نمی‌خواستم به‌ش دست بزنم. چهار پنج روز فقط نگاهش کردم. یک بار که آمد، پرسید «رادیو را توانستی راه بیاندازی؟» گفتم «کدام رادیو؟» گفت «همانی که توی آن جعبه، سر تاق‌چه بود.» نمی‌توانستم بگویم که احساس می‌کردم آن جعبه جزو حریم او است و نباید به‌ش دست بزنم.

همه کارها و حرف‌هایش را دربست قبول می‌کردم. هنوز از جزئیات کارش چیزی نمی‌دانستم. از این و آن شنیده بودم که نیروهای قم و اراک و چند جای دیگر با هم یک جا شده‌آند و تیپ علی‌بن‌ابی‌طالب را تشکیل داده‌اند. آقا مهدی هم فرمان ده تیپ شده بود.

دیگر به پاییز اهواز خورده بودیم و گرمای هوا زیاد اذیت نمی‌کرد. با اتوبوس که می‌رفتم مدرسه و بر می‌گشتم، کنار خیابان رزمنده‌ها را با چفیه‌هایشان می‌دیدم که جلوی باجه‌ی تلفن صف کشیده‌اند تا به خانواده‌شان زنگ بزنند. از همه جای ایران آمده بودند. برگشتنی برای این که زود به خانه نرسم، وسط های راه از اتوبوس پیاده می‌شدم و بقیه راه را پیاده می‌آمدم. از جلوی بیمارستان جندی‌شاپور رد می‌شدم. آمبولانس آمبولانس مجروح می‌آوردند. من هم همین جوری مات و مبهوت می‌ایستادم و نگاهشان می‌کردم. حیران در برابر رازی که این آدم‌ها با خود نگاهشان می‌کردم. حیران در برابر رازی که این آدم‌ها با خود داشتند،  چیزی که می‌توانستند برایش جان بدهند. دیدن جنگ از نزدیک یعنی همین، یعنی این که ببینی آدم‌ها واقعا زخمی و شهید می‌شوند.  شب که آقا مهدی بر می‌گشت خانه می‌خواستم همه‌ی چیزهایی را که آن روز دیده بودم برایش تعریف کنم، ولی نمی‌شد. فرصت نمی‌کرد تا آخرش را بشنود.

عملیات والفجر مقدماتی بود گمانم، تلفن زد. تلفنی حرف زدنمان جالب بود. بیش‌تر تلگراف بود تا تلفن. کم و کوتاه. شاید فکر می‌کردیم همه چیز باید به مختصرترین شکلش انجام بگیرد. گفت «یک کم مشکل پیدا کردیم. من فردا بر‌می‌گردم، می‌آْیم خانه». حدس زدم عملیاتشان موفق نبوده است. این قدر نبودنش در خانه برایم طبیعی شده بود و جا افتاده بود که گفتم «نه! لزومی ندارد برگردی.» از او اصرار که «دارم فردا می‌آیم» و از من انکار که «نه، چه کار داری که بیایی.» یک چیز دیگر هم می‌خواستم بگویم. رویم نمی‌شد. خواست قطع کند. گفت «کاری نداری؟» گفتم «می‌خواستم یک چیزی را به‌ت بگویم.» گفت «خودم می‌دانم.»

فردا که از مدرسه آمدم خانه پوتین‌هایش را جلوی در دیدم. گوشه‌ی اتاق خوابیده بود، یک پتو انداخته بود زیرش. نصفش شده بود تشکش، نصفش لحاف. سلام کردم. خواب نبود. گفتم «شکست خوردید؟» گفت «سپاه اسلام که هیچ وقت شکست نمی‌خورد، ولی خب، می‌دونی، مجبور شدیم جمع و جور کنیم». ذوق زده بودم. جواب آزمایشم توی کیفم بود. می‌خواستم زودتر خبر پدرشدنش را بگویم. من و من کردم. گفتم «یک چیزی می‌خواستم بگویم» ذوقم را کور کرد. گفت «می‌دونم چه می‌خواهی بگویی.»

کلا بنا بر این نبود که همیشه هم‌دیگر را ببینیم. اصلا برا خودم حرام می‌دانستم که او را ببینم، چون می‌دانستم بودنش در  جبهه بیش‌تر به نفع اسلام است. برای خودم هم این سوال پیش نمی‌آمد که «خب این که حالا شوهر من است، چرا فقط دو روز در هفته می‌بینمش؟»

من آدمی معمولی بودم. مهدی خودش این را در من دیده بود. حد و اندازه‌ام را می‌دانستم و او هم می‌دانست. بعد از آن دوره، روزها و شب‌هایی که او کم‌تر و دیرتر به خانه می‌آمد، احساس می‌کردم که با آدمی طرفم که توانم برای شناختنش کافی نیست.

مرد در انتهای را ه بود. سال‌های شناسایی تمام شده بود. ولی او هم مثل همه‌ی نیروهای شناسایی دیگر بود که وقتی فرمانده می‌شدند هم، دوربین از دستشان نمی‌افتاد. از بس با همه‌ی آن‌هایی که از این شهر و آن شهر اعزام شده بودند گرم می‌گرفت؛ اراکی‌ها فکر می‌کردند اراکی است قمی‌ها فکر می‌کردند قمی. تیپ علی‌بن‌ابی‌طالب (ع) شده بود زن و بچه‌اش. اول ازدواج به زنش گفته بود «من قبل از توسعه تا تعلق دیگر دارم، سپاه، جبهه، شهادت.»

من که آدم بی‌احساسی نبودم. فاصله‌ی بینمان اذیتم می‌کرد، ولی این جوری برایم جا افتاده بود. فکر می‌کردم زن خوب باید آن چیزی باشد و آن کاری را بکند که شوهرش می‌خواهد. وقتی او ابراز علاقه نمی‌کرد، طبیعی بود که من هم ابراز علاقه نکنم. یا طبیعی است که تازه عروس دلش لباس بخواهد، این چیز و آن چیز بخواهد، ولی من در ذهنم هم چنین چیزی نمی‌گذاشت که به او بگویم «حالا که آمدی پاشو برویم فلان چیز را بخرم.» خودش که اهل چیز نو خریدن نبود، نه برای من نه برای خودش. یک بار من و خواهرش پیراهن و شلوار برایش خریدیم. توی خانه لباس‌ها را پوشید و رفت. وقتی برگشت دوباره لباس سپاه تنش بود گفت «یکی از دوستانم می‌خواست داماد شود، لباس نو می خواست. دادم به او.» گفت «شماها فکر می‌کنید من خیلی به این چیزها وابسته‌ام؟»

سلیقه‌اش دستم آمده بود. این که از چه لباسی خوشش می‌آید یا نمی‌آید. به قول خودش لباس اجق وجق دوست نداشت. لباس ساده و تمیز، کمی هم شیک. رنگ‌های آبی آسمانی و سبز. از قرمز بدش می‌آمد. می‌گفت «از جبهه این قرمز برای من شده یک جور سمبل قساوت.» قرمزی رژ لب ناراحتش می‌کرد. یک بار که زدم به شوخی گفت «این مرباها چیه خانم‌ها به لب‌هاشون می‌مالند!» می‌گفت «من تو را همان طوری که هستی می‌خواهم.»

زمستان که شد برای این که داخل خانه گرم بماند آقا مهدی جلو ایوان را پلاستیک زد. شب‌ها کنار پنجره می‌نشستم و گوشه‌ی پلاستیک را بالا می‌زدم و خیابان را نگاه می‌کردم تا ببینم چه وقت ماشین او پیدایش می‌شود. خانه‌مان سر چهارراه بیست و چهار متری بود و از هر طرفی که می‌آمد می‌دیدمش. تویوتای لندکروزش را که می‌دیدم، بلند می‌شدم و خودم را سرگرم کاری نشان می‌دادم تا نفهمد این همه مدت منتظر او بوده‌ام. یک بار حواسم نبود. همین جوری مات رو به پنجره مانده بودم. صدایش را از پشت سرم شنیدم. گفت «بابا این در و پنجره‌‌ها هم شکل تو را یاد گرفتند، از بس که آن جا نشستی.» خودش هم یک کارهایی می‌کرد که فاصله‌ی بینمان کم‌تر شود. یک روز صبح خوابیده بودم. چشم‌هایشان را باز کردم، دیدم یک آدم غریبه با سر ماشین شده بالای سرم نشسته دارد نگاهم می‌کند اول ترسیدم، بعد دیدم خود آقا مهدی است. موهایش را با نمره‌ی هشت زده بود. گفت «چه طور شدم؟» و خندید. خنده‌اش مخصوص خودش بود. لب زیریش اول کمی به یک طرف متمایل می‌شد، بعد با دو لب با هم باز می‌شدند. خیلی قشنگ بود.

نمی‌دانستم چه توقعی باید از زندگی داشته باشم. یک روز گفت «می‌خواهی برویم بیرون؟ امروز را می‌توانم خانه بمانم.» قرار شد یک گشتی توی شهرهای اطراف بزنیم. من هم از خدا خواسته سالاد الویه درست کردم که ظهر بخوریم. از اهواز راه افتادیم طرف دزفولکه با موشک می‌زدند. از کنار ساختمانی رد شدیم که ده دقیقه قبلش موشک خورده بود. گفتیم این جا که نمی‌شود. جای گشتن نبود، همه جا سنگر و همه‌ی آدم‌ها نظامی. حداقل برویم مزار شهدا فاتحه‌آی بخوانیم. ظهر هم شده بود. همان جا ناهار را خوردیم. حاشیه‌ی قبرستان. پیش خودم گفت «این جا در این غذا را بردارم پر خاک می‌شود.» هیچ خوشم نمی‌آمد آن جا غذا بخوریم اما چاره‌ای نبود. با اکراه چند لقمه خوردم. گفتم نکند فکر کند دارم لوس‌بازی در می‌آورم. چند لقمه هم او خورد، زیاد هم حرف نزدیم.

از قدیم گفته‌اند آدم‌ها توی سفر بیش‌تر با هم آشنا می‌شوند. سفر سوریه هم همین خوبی را برای ما داشت. گفتند از طرف سپاه یک ماموریتی به چند نفر داده‌اند گفته‌اند خانم‌هایتان را هم می‌توانید ببرید. یک هفته قبلش به من گفت از دکتر بپرسم با توجه به اینکه بچه‌ای در راه دارم آیا می‌توانم سوار هواپیما شوم. مشکلی نبود. سوریه که رسیدیم فهمیدم آن برنامه‌شان این است که ما را سوریه بگذارند و خودشان بروند لبنان. یک روز و نصفی قبل از رفتن به لبنان و دو روز بعدش با هم بودیم. خوش حال بودم، خیلی. از دو چیز؛ یکی زیارت حضرت زینب و رقیه. دیگر، فرصتی که پیش آمده بود تا با هم باشیم. آن قدر ذوق کرده بودم که می‌گفتم اصلا همین جا در هتل بمانیم. لازم نیستش مثلا برویم خرید یا این جور کارها.

آن چند روز عالی بود. در این مدت فهمیدم پاسدارها آدم‌های معمولی مثل ما هستند. غذا می‌خورند، حرف می‌زنند. آدم‌هایی که خوبی‌هایشان از بدی‌هایشان بیش‌تر است. با هم خرید هم رفتیم. هیچ کداممان نمی‌دانستیم باید چه کار کنیم. برای زندگی‌ای که خرید کردن و مصرف کردن هدفش باشد ساخته نشده بودیم. در بازارهای سوریه خیلی به دنبال سوغاتی مناسب بودم. آخرش ده تا سجاده خریدیم. آقا مهدی هم یک ساعت خرید تا به مجید سوغات بدهد؛ تا  هر وقت دستش را نگاه می‌کند یاد او بیفتد. یک بار همین جور که ویترین مغازه‌ها را نگاه می‌کردیم، جلو یک لوازم آرایش ایستادیم. خانمی داشت رژ لب می‌خرید. آقا مهدی هم رفت تو. همان جا ایستاد. از فروشنده پرسید «این‌ها چیه؟» فروشنده‌های اطراف هتل اغلب فارسی هم بلند بودند. گفت «رژلبه. بیست و چهار ساعته است.» پرسید «یعنی چی؟» آقایی که همراه آن خانم بود گفت «یعنی امروز بزنی تازه فردا معلوم می‌شه.» خنده‌مان گرفت و زدیم از مغازه بیرون. همین تا دو ساعت دیگر برایمان اسباب شوخی و خنده بود. بعد خودم یک بار تنهایی رفتم و سر فرصت  س

/ 0 نظر / 11 بازدید